ذبيح الله صفا

646

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

ساختى آينهء خويش دل شيدا را * روى خود ديدى و هم روى نمودى ما را عاشقان را نه جنون راهبر صحرا شد * آهوى چشم تو بنمود ره صحرا را باش دريادل و از ديده دُر اشك بريز * كه در آن كو نبود قدر در دريا را چند بر ما نگرى كج ، چه شدست اى زاهد * راست‌بين باش چو ما و نگر آن بالا را دل ما را ز خرابات بخلوت مطلب * كه نباشد هوس شيد دل شيدا را به شراب دگر از سر نرود سودايت * هم مگر لعل تو از سر برد اين سودا را پر كن از بهر نصيبى قدح مى ساقى * چه غم از كاسهء مى عاشق بىپروا را * چو دوش از برم آن سرو سيمتن مىرفت * به چشم خويش بديدم كه جان من مىرفت لبم بشيون و چشمم بگريه طوفان كرد * كه يار مىشد و جان من از بدن مىرفت ز ديده رفت مرا روشنى هم اول شب * كه شمع جلوه‌گر من ز انجمن مىرفت نشد مجال وداعم بگاه رفتن او * پى نظاره‌اش از بس كه مرد و زن مىرفت دلم چو بلبل شوريده باز مىناليد * كه سرو گل‌رخم از عرصهء چمن مىرفت فغان كه رفت و نظر پس نكرد تا بيند * كه چون نصيبى مسكين ز خويشتن مىرفت * نيكورخان كه جانب ما رو نمىكنند * دانسته‌اند هيچ كه نيكو نمىكنند ؟ و آن عاشقان كه بر رخ نيكو نهند چشم * هرگز كه گوش جانب بدگو نمىكنند از چارسوى عشق نكويان نمىروند * تا كار ما تمام بيكسو نمىكنند از بس كه خون كشتهء آن غمزه خورده‌اند * تازى سگانش ميل بآهو نمىكنند دارند روى دل بنصيبى بتان شهر * پيش رقيب اگرچه به او رو نمىكنند * كسى كو شد شهيد از غمزهء آن چشم بىباكش * بجاى لاله خيزد چشمهء خون از سر خاكش چه گويم وه از آن حالت كه او مىنوشد و از شوق * مرا در آب و آتش افگند روى عرقناكش لبش گرچه سخن گويد به نرمى با تو اما تو * نگردى غافل اى دل از خدنگ چشم بىباكش در آن چاه ذقن تا كى دل ما مبتلا باشد * طناب زلف مشكين را بر او انداز و بالا كش نصيبى را سيه گشتى درون از آتش حسرت * اگرنه دود دل مىشد برون از سينهء چاكش